هر کدام یک اسطوره‏اند

بسم الله الرحمن الرحیم

مامان از ایران برگشته‏است. چند ساعت اول را با هم نشستیم و گپ زدیم. امّا از اینجا به بعدش را دیگر حوصله ندارم گوش بدهم. طاقت ندارم داستان‏های مامان را بشنوم، پرده‏ی نازک چشمم تار شود و بعد هی تند تند پلک بزنم که ترسم اشک در غم ما پرده‏در شود، هی آب دهان را به زور فرو دهم ولی توی گلویم سنگ گیر کرده باشد! ناچاراً توی اتاق دربسته، خودم را گول می‏زنم که مثلاً نمی‏شنوم چه می‏گویید.

این روزها عجیب احساس - پناه برخدا- چهارپا بودن دارم، وقتی قبل از زلزله به شور می‏آید! سر جانماز نشسته بودم. دلم آشوب شد. توی موبایل دنبال اسم دایی گشتم. نمی‏دانستم با چه نرم افزاری می‏شود تماس گرفت. ور رفتم. به نتیجه نرسیدم، بی‏خیال شدم. شام را نصفه نیمه خورده بودم که خودش زنگ زد. به طرز طفره گونه‏ای حال و احوال کرد. بعد هم گفت با ویزای انگلستانش موافقت نکردند. وا رفتم! از سال پیش برای کنفرانس دعوتش کرده بودند. قرار بود تمام خرج را بدهند. امّا حالا بعد از کلّی دونده‏گی فقط خرج روی دستش گذاشته‏اند. خودش که شکایتی نکرد، امّا من دورادور از روند کارش باخبر بودم. خندیدم و گفتم دایی ریش‏هایت را دیده‏اند که باعث شده درخواست ویزایت را رد کنند! آرام بود و مطمئن. می‏گفت: خیر است! همین محکم بودنش دیوانه‏ام می‏کند. همین ایمان رسوخ‏ناپذیرش. همیشه روی پای خودش ایستاده. ولی هیچ وقت او را ناراضی ندیده‏ام. تنها کسی که وقتی به هم می‏ریزم حتی سکوتش آرامش‏بخش است. روی احساسات تک تک آدم‏های اطرافش دقیق است. امّا خودش هیچ وقت کم نمی‏آورد. منطق توحیدی‏اش همیشه پا برجاست. نهایتاً توی کهفش فرو رود، امّا سرد نمی‏شود، هیچ دقّتی را از قلم نمی‏اندازد. 

امسال نشد بروم ایران. زن‏عمو چندین بار قول گرفت برای آخر ماه رجب ایران باشم. امّا گمان نمی‏کنم باز هم بشود. دارم از ایران دور می‏شوم. ایران نان‏خور اضافه می‏خواهد چه کار؟! من وسط این شلغم شوربا چه کاری ازم بر می‏آید؟! اصلا مگر من می‏توانم مثل این‏ها محکم باشم و با سیلی صورت سرخ کنم؟! مدام صدای دایی از سال‏های پیش توی گوشم زنگ می‏زند وقتی ازش پرسیدم با این وضع زندگی هوس رفتن نداری؟ و او گفت: هیچ جا وطن آدم نمی‏شود. 

دلم قرص بود. دلم همیشه به دایی و ایستاده‏گی‏اش محکم شده. امّا حالا من کجای این ماجرام؟! 

خوبیِ این دردها به این است که باعث شد غم روزهای خودم را فراموش کنم.

/ 21 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خود گم کرده

سلام یاد قدیما افتادم و گفتم عرض سلامی کرده باشم. پس رفتید فرنگ موفق باشید یاحق

چوپان

کم پیدا شدید؟ انشالله خیر باشه. یعنی خبرای خیر باشه

الهدی

سلام خانم مشغول! خیلی وقته که باز ننوشتی ها !! بیا و خبرهای خوب بده بهمون عیدت مبارک و اعمالت مقبول[گل]

سنا

خبرای خیر نوشت میخوایم! [رویا]

سیدا

چرا نمی‌نویسید ؟

آناهیتا

ولی من بعداز اینهمه وقت نبودن و چه بسا فرانوش شدن باید بگم کاملا با خان داییت موافقم...حتما خیر بوده

الهدی

سلام شکلات جان کجایی؟؟؟؟؟؟

نیلوفر

sلام . یعنی الان شیرینی دنیا اومدن اون کوچولو رو نمیخوای به ما بدی مامان جان ؟

الهدی

سلام شکلات اینجا رو می بینی اصلا؟ دلمون براتون تنگ شده دوست عزیز