درد دل‏هایی از جنس من

بسم الله الرحمن الرحیم

جنگیدن آدم را خسته می‏کند. این که مدام بخواهی از آن‏چه هستی و عقیده داری دفاع کنی. این که نخواهی کسی یا چیزی، فکر و خواسته‏ای را بر تو تحمیل کند. حتی اگر تفاوت منطق تو و اطرافیانت به اندازه‏ی زمین و آسمان فاحش نباشد، باز هم این جنگیدن، نه تنها خسته کننده‏است، بلکه تو را به عنوان یک آدم همیشه یاغی و یک‏دنده هم، جا می‏اندازد.

من شاید رام‏ترین و در عین حال ناخلف‏ترین فرزند پدر و مادرم باشم. می‏دانم زیاد حرص‏شان می‏دهم ولی آن‏قدر طغیان و اطاعتم در هم پیچیده که مجال بحث برای کسی نمی‏گذارم و همین خصلت، کار را برای‏شان سخت‏تر می‏کند.

فکر می‏کنم گناه من و امثال من در تمرّدمان نیست، بلکه در کودکی نکردن‏مان است. چرا که اتفاقاً در دروان کودکی رام و آرام بوده‏ایم. از جدل گریخته‏ایم. و هیچ وقت دنبال دردسر نگشته‏ایم. امّا رام و مُسالم بودن به معنای احمق و بی‏اراده بودن نیست. و این چیزی‏ست که ما در دوران جوانی مجبور به اثبات آن شده‏ایم. 

حدیثی هست از پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم که می‏فرماید: "شیطنت و لجاجت کودک به هنگام خردسالی، نشانه‏ی زیادی عقل او در بزرگسالی است." مشکل ما اینجاست که یک دوره دیرتر به همه چیز رسیده‏ایم. کودکی نکرده‏ایم و در عوض شیطنت و لجاجت‏مان را، به جوانی آورده‏ایم. تنها به این دلیل که بتوانیم با عقل‏مان تصمیم بگیریم. امّا خودمان بیشتر از هر کس دیگری می‏دانیم، که جنگ و جدل و عناد در ما راه ندارد.

حدیث دیگری از امام موسی بن جعفر علیه‏السلام هست که می‏فرماید:" شایسته است کودک به هنگام خردسالی، بازیگوش و پر جنب و جوش باشد، تا در بزرگسالی صبور و شکیبا و باهوش شود." 

حسّ تمرّد در هر آدم اهلِ هوشی هست. فکر می‏کنم حالا که دیر به شیطنت‏های‏مان رسیده‏ایم، نباید از مرحله‏ی آخر جا بمانیم. یعنی یک زمانی هم هست که باید دوباره رام شویم. حسّ تمرّد تخلیه نشده‏مان را کنترل کنیم و  تصمیم بگیریم صادقانه خودمان را با دیگران جمع ببندیم. یک زمانی که به خودمان بگوییم تا کی جنگیدن؟! دیگر بس است! خودمان را این قدر به رخ زمین و زمان نکشیم! و این خلع سلاح شدن در جوانی، البته سخت‏تر است. ولی اگر آن را از دست دهیم تا ابد را باخته‏ایم. بالاخره یک حقیقتی وجود دارد که باید در مقابل آن غرور را شکست و سر تعظیم فرود آورد. حقیقتی شاید به ساده‏گی و سختی پدر و مادر.  دعای بیست و چهارم صحیفه سجادیّه مو بر تن آدم سیخ می‏کند. این که من و امثال من چه‏گونه در حق پدر و مادرمان هستیم و چگونه باید باشیم. دردسر اینجاست که نمی‏شود بهانه آورد. توجیه کرد و یا هر چه دیگر. تنها باید دستِ تسلیم بالا ببریم و بگوییم: چشم! سمعاً و طاعةً.

/ 3 نظر / 23 بازدید
نیلوفر

بله ...مخاطب نوشته هات منم .برای همین همیشه دلم خواسته بچه هام کودکی کنند اما متاسفانه سارا داره عین خودم بزرگ میشه .عین همین جملاتی که توی نوشته ات گفتی .

نیلوفر

نظرتو قبول دارم

مهراوه

سلام دوستم... نمی دونم چه طوری سر از این وب در آوردم ولی میدونم که خیلی وقته آدرستو سیو کردم که بیام بخونمت! خوشم اومد از نوشتنت... باهات موافقم ولی الانم میشه درستش کرد ولی یه کم سختی داره!