درباره نویسنده
شکلات کاکائویی
فردی معتقد هستم و عاشق این که کوله بر دوش طی الارض کنم، کتاب بخوانم، خرده فلسفه ای ببافم و یک فنجان شکلات داغ بنوشم؛ پویایی، علم، تفکر و البته... عشق: چهار عنصر وجودی زندگی من:)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
پیام من
    من طالب دید و بازدید نیستم. آنقدر هم خود شیرین هستم که روزی هزار بار به خودم احسنت و آفرین بگویم. پس نیاز به این کار هم نیست. تنها چیزی که در وجودم گاه کم می آید تعقل است. مرا با افکارتان سیراب کنید.
دوستان من
  • الهدی
  • مه‏بانو
  • نیلوفر
  • غم‏خاک
  • گذر اقاقیا
  • سرگیجه
  • مکشوف
  • سکوتنامه
  • عهدنامه
  • پرواز آزاد
  • سینما چیه؟
  • و ما ادراک...
  • شکوفه های نارنج
  • ليست وبلاگ‌های به روز شده
  • مرجع وبسایت های افغانستان
کدهای اضافی کاربر



شکلات
شُکر تو را که شیرینی و تلخی لحظه هایم را لذت بخشیده ای!
شجرةٍ طیِّبةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وفرْعُها فی السّماء
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩٠/۱۱/٥

دنیای امروز ما آمیزه‏ای نامتناهی از علوم و فنون مختلف است که هر چند از نگاه کلی روز به روز بیشتر به زیر سلطه‏ی بشر در آمده اما در مقیاسِ فردی، به همان نسبت، جهل آدمی در مقابل تعدد موضوعات، رو به قهقرا میل می‏کند. به قول شهید مطهری در کتاب توحید: هر دانشمند هر مقدار نبوغ هم که داشته باشد، وقتی در یک مسیر می‏افتد، آنچنان غرقِ آن می‏شود که دیگر اصلاً غیر آن را نمی‏بیند. هر جمله‏ای، کلمه‏ای که هر جا پیدا می‏کند، می‏خواهد حتماً به اینجا تطبیق دهد، اما این تنها قرآن است که همان طوری که خداوند در افعال تکوینی خویش " لا یشغله شأنٌ عن شأن" است، کتابش هم "لایشغله شأنٌ عن شأن" می‏باشد.

بنابراین اگر در پی تسلط بر این دنیا باشی، روز به روز به تهی‏دستی خود بیشتر واقف می‏گردی، و حال و روزت می‏شود آشفته بازاری چو من و تشنگی مفرطی که در پُست قبل از آن گفتم. لاشک زمان به پای ما صبر نخواهد کرد. و مسلماً سر جنگ برداشتن با این خُلق چاره‏ی کار نیست چرا که ناگزیر از آن‏یم.

 آنچه که در این مقال بر آن تأکید دارم ویژگی‏های فردی و فطری هر شخص است. مسیری که هر یک از ما، باید طی کند با تمام گوناگونی‏هایش در درون فرد فردمان نهفته شده. و این میل سرکشی که در من موج می‏زند در واقع از نیاز امروز جامعه‏ی بشری نشأت گرفته است. مسلما امروزه دیگر چونان سالیان پیش صِرف هنرمندی و خانه‏داری برای زنان، ارزش محسوب نمی‏شود، چرا که با گسترش امکانات رفاهی، فراهم آوردن احتیاجات این چنینی دغدغه‏ی اصلی بشر نیست و به همان نسبت فراهم آوردن مجال مطرح شدن زن به عنوان موجودی مستقل نیز توصیه نمی‏شود، چرا که متکامل بودن زن و مرد از بدیهیات آفرینش است.

 انسان امروز بیش از هر چیز دیگر نیازمند اندیشه‏ای پایدار و عمیق است و قبل از آن انگیزه‏ای که او را به این سمت سوق دهد. و من به عنوان عضو کوچکی از این دنیای بیکران که بر مرکب سرعت و کشف حقیقت می‏تازد، نیاز به عمیق شدن در یک علم و فن خاص را در خود نمی‏بینم. داشتن نظریه‏های قاطع علمی، سیاسی، اقتصادی، و حتی اجتهادی و ... جزمیتی می‏طلبد که نه تنها در خود نمی‏یابم بلکه داشتن آن دردی را هم از من دوا نخواهد کرد.

ترجیح می‏دهم دریای آرامی باشم که از هر علم و فن و شاخه‏ای شمّه‏ای بوییده و بتواند با دیدی کلی و به دور از افراط و تفریط به دنیا بنگرد. دریایی که بستر مناسبی برای پرورش اندیشمندان جامعه‏ی خود باشد. ترجیح می‏دهم به جای "من" بودن دامانی باشم که از آن "اندیشه‏ی ما" به معراج می‏رود و مرهم و تکیه‏گاهی برای بال‏های خسته و زخم دیده، چرا که تنها یک زن می‏تواند در خاک ریشه بکارد و راه تغذیه‎‏ی یک درخت باشد...

و ما توفیقی الّا بالله

علیه توکّلتُ و إلیه أنیب

نظرات ()



در تلاطم‏ موج...
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

یا الله

حداقل آن‏طور که خودم فکر می‏کنم؛ دنیای آزادی دارم. قید و شرط دست و پاگیری نیست. اهل دل دادن به حرف این و آن هم نیستم. دنیایم به آرامش نوشیدن یک فنجان شکلات، گرم است. هر چند گاه در پی خوردن یک تکه کیک، لبم را گاز بگیرم و تا چند روز هم جایش درد داشته باشد. با این وجود رنگ‏های پریشان لحظاتم وقتی فرفره وار به دور خود می‏چرخم در هم فرو رفته و یکدست می‏شود...

ولی این روزها به چیزی بیش از این سادگی در هم ریخته فکر می‏کنم. به سامان دادن آشفته بازاری که شاید خاصیت این نوع آزادی‏ست و حتی ممکن است آن‏قدر نامحسوس، که در لنز دوربین یک رهگذر هم به چشم نیاید. آشفتگی از این جنس که دو خط از یک کتاب را بخوانی و برای یک هفته دست نخورده، جایت را روی میز تنگ کند. نیمی از یک برنامه‏ی تلوزیونی را ببینی و ما بقی را مثل تیتراژ رد کنی. سرشب دو ساعتی بخوابی و تا صبح حتی به رختخواب فکر هم نکنی. خلاصه که مثل آدم‏هایی که هزار بار و مسئولیت روی سرشان ریخته، به هر کار و حرف و اندیشه‏ای ناخنکی بزنی و مابقی را سرسری به وقت گل نی بسپاری. گه گاه هم مثل کوه کنده‏ها بیهوش و پیچیده در پتو از حال بری.

شاید بزرگترین معضل این روزها کم عمقی آن است؛ تخته پاره‏ای شناور  و به ساحل نرسیده! مدام با خود فکر می‏کنم که برکت از روزهایم رفته. توفیق‏هایم کم‏رنگ گشته‏اند. هرچند هیچ وقت خود را در وضعی غیر از این نشناخته‏ام؛ برخلاف ظاهر امور که کم و بیش از قالب خاصی تبعیت می‏کرده‏اند، افکارم همیشه از جایی به جای دیگر پریده، مثل گنجشکی که با کوچکترین صدا و بعد یکی دو دانه از زمین چیدن، فرار را بر قرار ترجیح داده!

همیشه هزار و یک کار و تصمیم در سر پرورانده‏ام و شاید در یک جهت کلی چندان هم از مسیر دور نشده باشم. ولی همواره تشنگی مفرطی داشته‏ام که در هر لحظه جان باخته و دوباره در من روییده است. و در نهایت هیچ وقت تعبیر حدیث "رحم اللَّه امرء عمل عملا فاحکمه" نبوده‏ام! و این مسأله سخت آزارم می‏دهد.

حکماً بایدبه فکر تغییرات ریشه‏ای بود، باید از اساس اهداف و کارهایم را تعریف کنم! نمی‏دانم  هنوز گیجم...

 


***حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله :خدا آن انسانى را رحمت کند که کارى محکم و سنجیده و کامل و درست انجام بدهد.

نظرات ()



فطرت
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

یا ستار العیوب

همان طور که مشغول جمع کردن جانماز بود، پشت به او روی صندلی نشستم و سری توی کامپیوترش چرخاندم. در همان حال کنایه‏ای زدم که نگفته بودی وبلاگ داری؟! جوابی نداد. برگشتم نگاهش کردم؛ مردم وبلاگ درست می‏کنند همه‏ی فک و فامیل را خبر می‏کنند که بیایند و نظر بدهند و تو صدایت هم در نمی‏آید! همان لبخند قبلیش را عمیق‏تر کرد و گفت: خیلی دلم نمی‏خواست کسی وبلاگم را بخواند. با تعجب پرسیدم پس چرا آدرس وبلاگت را توی پروفایل فیس بوک گذاشته‏ای؟ صندلی دیگری را کشید کنارم، نشست و با همان لحن آرام و مردّدانه گفت: چون اگر هم کسی دلش خواست به وبلاگم بیاید، برایم اشکالی ندارد. مکثی کردم، نوع نگاهم تغییر کرد ولی هیچ نگفتم. جسته گریخته مشغول خواندن مطالب وبلاگش شدم. او هم به آشپزخانه رفت و ظرف میوه‏ای آورد. می‏دانست میوه خورم! تدارکات را روی میز عسلی کوچک کنار دستمان گذاشت. پیش‏دستی و چاقویی برداشت و مشغول پوست گرفتن میوه شد. 

دوباره سؤال کردم: چرا مطالب وبلاگت را تگ‏بندی نمی‏کنی؟ راحت‏تر می‏شد آن‏ها را خواند. گفت: اتفاقاً یک‏بار وقت گذاشتم، چند روزی هم مطالب تگ‏بندی بود ولی باز برش داشتم. -چرا؟ - نمی‏دانم، این کار را دوست نداشتم. به نوعی احساس عریان بودن می‏کردم. انگار همه‏ی زندگیم رو می‏شد. گفتم: در هر صورت همه‏ی این مطالب اینجا روی یک صفحه‏ی عمومی در اینترنت هست، هر کسی که بخواهد می‏تواند تمام این‏ها را ببیند و بخواند به علاوه آخر تو که مطلب خاصی هم از خودت و زندگی خصوصی‏ات ننوشته‏ای، آن چیزی هم که هست من می‏فهمم و امثالم. جواب داد: آره، ولی تگ‏بندی این سیر را راحت‏تر می‏کند. مثلا تو تگ سیاست هر تازه‏واردی با یک کلید می‏توانست به تمام دیدگاه‏های سیاسی من دست پیدا کند و این برای من جالب نیست. این بار دیگر در جوابش پوزخند زدم: با مخاطبین‏ت قایم باشک بازی می‏کنی؟ اگر می‏نویسی یعنی هر کسی این‏ها را بخواند، نباید برایت مهم باشد، اگر هم مهم هست که نباید اینجا بنویسی! گفت: من چیز خاصی که نخواهم کسی بفهمد ننوشته‏ام. گذرهای مقطعی هم هیچ پرده‏ای از زندگیم برنمی‏دارد مگر به قول تو برای آشنایان و یا نهایتاً کسانی که مدتهاست مطالب وبلاگ را دنبال می کنند، خوب این هم برای من مشکلی ندارد. ولی اگر همه‏ی این ذره ذره‏های پراکنده را در تگ‏های مشخص جا دهم، خیلی از زندگیم در فاصله‏ی یک لحظه و با یک کلید هویدا می‏شود. به نظرم وقتی دستیابی یک غریبه به این حریم مانعی نخواهد داشت که  واقعا مشتاق خواندن مطالبم باشد و حداقل زحمت خواندن دویست-سیصد پستِ درهم را به خودش بدهد که البته این هم کار ساده‎‏ای نیست!

قانع نشده بودم. با این وجود سکوت را ترجیح دادم و به فکر فرو رفتم. این چه احساسی بود که مخاطب را در یک معرکه‏ی خواستن و همراهی کردن قرار می‏داد؟ نه بازدارنده‏ی کامل و نه آزادی تمام! احتمالا او خودش هم نمی‏دانست چرا چنین کاری را می‏کند و یا این احساس عریان بودن از کجا نشأت می‏گیرد؟

کمی که کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که شاید به نوعی بتوان نام این احساس غریزی را حُجب گذاشت. ‏مسلما حجاب هم یک عامل بازدارنده‏ی مطلق نیست. ولی مهم پرداختن بهای این نظاره است و تنها کسانی اجازه‏ی آن را پیدا می‏کنند که یا بواسطه‏ی خون و غیره قرابتی داشته باشد و یا اینکه معادل آن را بپردازند. و البته این فطرت با ماهیّتی واحد در درون هر انسانی اعم از مرد و زن وجود دارد و تنها حد و حدود آن متفاوت است... پس شاید زیاد هم بی‏راه نمی‏گفت!

به خودم که آمدم دیدم میوه‏ها را پوست کنده، مرتب به شکل گلی در پیش دستی کنار دستم چیده و خودش هم باز نمی‏دانم در پی چه کاری رفته...

نظرات ()



وقتی کسی می‏آید...
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩٠/۱٠/۸

یا اله العالمین

برای دیگری کسی بودن حس غریبی ست که گاه در درونت متولد می شود. از اتاقم که بیرون می‏آیم، در اتاقش سمت چپ است. هر از چند، دل مغلوب وسوسه‏اش می‏گردد و به ریز نور زیر در نگاهی می‏اندازد، روشناییش مایه­ی دلگرمیست. سخت است باور این که به همین سادگی معتاد حضورش شده باشی، که گه گاه دلت هوای نوازش گیسوانش را کند. چند سالی از من کوچکتر است و سالیانی می شود که دیر آمده، با این وجود شاگردی دنیا را خوب آموخته. و همه چیز از وقتی شروع می‏شود که کسی می‏آید...که نتوانی بزرگتر بودن خودت را به رخ کشی، که همین حضور کافی باشد برای زیر سوال بردن قوانینی که تا پیش از این جزمیت داشته اند. همه چیز از همان لحظه‏ای آغاز می‏شود که کسی به خلوت چندین ساله‏ات پا می‏گذارد، وقتی خودت به او حق ورود می‏دهی. وقتی که می‏کوشی تا تمام حس‏های نداشته‏ات را تجربه کنی، و تمام تجربه‏های نداشته ات را احساس...

 و شاید درد این باشد که همه چیز با رفتن او تمام نمی‏شود، حتی اگر دوباره همان دو نفر و نصفیِ خودت باشی، وزن او بر دنیایت، روی این زمین خاکی و توی این خانه باقی می‏ماند و اتفاقا به عکس؛ دوباره چیزی شروع می‏شود که تا قبل از آن نبوده، باری که تا قبل از آن وجود کس دیگری بوده و حالا این تویی که باید جور نبودنِ بوده‏ها را بکشی. 

اصلا جمعیت واقعی زمین این هفت میلیارد نفس‏کش نیست، آدمها نمی‏آیند و بروند که تمام شوند، زمین روز به روز سنگین‏تر می‏شود، هر آدمی با آمدنش وزنی از عرش را به پایین می‏کشد و با رفتنش این بار را بر دوش بازماندگان بر جای میگذارد، بیخود نیست این روزها شانه‏هایمان تاب ندارد...ما آدمان آخر الزمانیم!

و او که بار سفر را بسته، دارد می‏رود!

 

** من هم چند روزی کمرنگ میشوم و احتمالا پست جدید نخواهم داشت. فقط گه گاه سری میزنم... اگر خدا بخواهد...

می‏روم شاید کمی با خودم خلوت کنم. حالم خوب است! دلم برای لوحِ شکلات دادن‏هایش تنگ می‏شود:)

نظرات ()



درک عرفانی
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩٠/۱٠/٤

یا هادی المضلّین

"الهی تَقَدَّسَ رضاک أن یکون له عِلةٌ منک فکیف یکون له علّة منِی"

از همان روز عرفه در آخرین سطور دعا، این فراز ذهنم را به خود مشغول کرد. هرچه فکر کردم نتوانستم تعبیر درستی از علت خشنودی خداوند بدست آورم. در گوشه‏ای یادداشت کردم تا فرصتی دیگر...

و امروز چنان به حافظه‏ام زُق می‏زد که مغلوب دردش گشتم. و تمام جستجوی من در اینترنت ختم شد به تک مقاله‏ای به نام " دفاع از بخش پایانی دعای عرفه­ی امام حسین علیه السلام"  و از کل شرحی که داده شده، مطلب درخورش همین بود:

"خدای من، خوشنودی تو آن قدر پاک و مقدّس است که علتی برای آن از سوی خودت نیست پس چگونه علتی از من برای آن باشد.

امام پس از آن درچند جمله ذلّت خویش و ضعف خویش و نیازمندی خود را به دستگیری خداوند یادآور می‏شود و بر این تأکید می‏کند که تو کاری بکن؛ در این جا گویا گفته می‏شود که بنده باید رضایت خدا را جلب کند و او را به خویش متمایل سازد ولی امام می‏خواهد بگوید که اصلاً این از عهده ما ساخته نیست؛ رضایت و خشنودی حق در دست ما نیست. البته این یک بیان است: ما کجا و خشنود سازی حق کجا. "

نویسنده‏ی این متن هرچند ممکن است در برخی بخش های دیگر توانسته باشد تاحدودی نظر مثبت را جلب کند ولی به نظرم در این بخش خیلی ضعیف کار کرده. یعنی توجیهی که آورده –حداقل برای من- در جهت صحیح نبودن عبارت پیش رفت تا تایید آن!

و لاشک ذهنم معطوف بحث‏های نه چندان دور زیارت عاشورا در همین وبلاگ شد. و گفته‏ای که خطاب به خودم بود: "گاهی جواب و دفاعِ بد، بدترین ضربه به معارف اهل بیت است. "

البته برای ما بقی عبارات پایانی دعای عرفه تفسیرهای بهتری پیدا کردم ولی در خصوص این بخش که مورد توجه من بود، متاسفانه هیچ!

از اینکه به اندک شکی همه چیز را زیر سوال ببرم و موضع گیری تندی داشته باشم هیچ خوشم نمی آید. لذا در مورد این قضیه ذهنم بیش از پیش درگیر شده و هنوز به دنبال جوابی قانع کننده می‏گردم!

و الله یهدی من یشاء

---------------------------------------- 

***به گمانم این توضیح لازم باشد (بخصوص برای آنها که مقاله را نخوانده‏اند) که بعد از تلاش من برای پیدا کردن شرحی بر فراز مذبور، به مقاله ی فوق برخوردم که نقدی ست بر ایراد برخی فضلا که به استناد سطور پایانی دعای عرفه، انتساب آن را به حضرت مورد اشکال قرار داده اند (در مقاله از حجت الاسلام حسن ترابی یاد کرده). و در واقع بخشی که من از مقاله نقل کردم در جهت توضیح و استدلال صحت آن فراز آمده است که به نظرم با موضوع مورد اشکال بی ربط آمد.

--------------------------------------

بعد نوشتی که امید است تکمیل گردد:

*فقط در همین حد که خداوند علت جهان است و همه چیز از رابطه‏ی معلولی او نشأت می گیرد. و این که خداوند قدیم است پس هیچ علتی نمی تواند سبب ایجاد چیزی در او شود! 

**این که می گوییم کاری را برای رضای خدا انجام دهیم نه بدان معنا که رضایت خداوند در گرو کار ما باشد، اول این کار از ما سر بزند و بعد خداوند خشنود گردد. خیر. هیچ تغییری در خداوند حاصل نمی شود. بلکه کار ما می تواند هم جهت با رضای خداوند قرار بگیرد. 

والله اعلم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »