درباره نویسنده
شکلات کاکائویی
فردی معتقد هستم و عاشق این که کوله بر دوش طی الارض کنم، کتاب بخوانم، خرده فلسفه ای ببافم و یک فنجان شکلات داغ بنوشم؛ پویایی، علم، تفکر و البته... عشق: چهار عنصر وجودی زندگی من:)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
کدهای اضافی کاربر



شکلات
شُکر تو را که شیرینی و تلخی لحظه‏هایم را لذت بخشیده‏ای!
جوی هزار زمزمه در من می‏جوشد*
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩۱/٢/٢٦

عِنْدَ تَنَاهِى الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلَاءِ یَکُونُ الرَّخَاءُ

چون سختى ها به نهایت رسد، گشایش پدید آید، و آن هنگام که حلقه هاى بلا تنگ گردد آسایش فرا رسد.

نهج البلاغه حکمت 351

 

- بوی خاک وطن...

 

*محمدرضا شفیعی کدکنی

نظرات ()



استقلال
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩۱/٢/٢۱

بسم الله الرحمن الرحیم

سال آخر دانشگاه عده‏ای از بچه‏ها تشکیلاتی برای مقابله با مصرف برخی کالاها به پا کرده بودند. بازار این حرف‏ها داغ بود و آه که چه نمکی بر زخم چندین ساله‏ام می‏پاشید. اتفاقا با یکی از اعضای گروه، دوست بودم و مسافتی را هم‏مسیر. سرِ حرف را که باز کردم، طبیعتاً انتظار داشت هم‏پیاله باشیم. اما کم‏کم بر بُهتش افزوده شد. افسوس که او نمی‏دانست من، خود بزرگ شده‏ی استعمارم. سال‏ها در کشوری زیسته‏ام که واردات، حکم اکسیژن را برای آن داشته و چشم کشورهای غربی علاوه بر نفت به میزان مصرف این مردمان دوخته شده است. در کشوری که دیدن خُردترین محصولات بومی، آدمی را به تعجب وامی‏دارد و روز به روز بر استقبال اجناس و فرهنگ خارجی افزوده می‏شود. و البته خیلی قبل‏تر از آن که جنجال کوکاکولا و "لا محمّد لا مکّه" به ایران برسد ما با آن دست و پنجه نرم کرده‏بودیم. آن قدر که تمام محیط سایبری پُر شد از عکس ضربدری بر روی کوکاکولا و کلمه‏ی "مقاطعه" ی زیر آن. نشان به این نشان که مردم این‏جا هنوز هم کوکاکولا می‏نوشند!

البته بودند و هنوز هم هستند کسانی که پول به اجانب نمی‏دادند و با نام جمهوری اسلامی قند در دلشان آب می‏شد. تاجر ایرانی دولّا و سه‏لّا حساب کرد و آن‏ها سری تکان دادند و لبخندی بر  لب که راضی‏تریم. حالا برو به همین‏ها بگو که در ذبح مرغ‏های ایران اسلامیِ عزیز هم، تشکیک شده‏است! به خدا که ترسِ بر باد رفتن ایمان‏شان را دارم... و غیر آن که حلال و حرام‏شان به تلویزیون جمهوری اسلامی بند بود؛ حالا  در مجالس‏شان سخت است تشخیص أناشید اسلامی از نوع شیطانی آن!

حقیقت این است که اندیشه و عدم وابسته‏گی، از درون آدمی شکل می‏گیرد. حذف و جایگزینیِ آن چه که غیر خودی می‏نامیم، دشمنان این مرز و بوم را عزادار نمی‏کند. همان طور که از تهدید به توقف صادرات نفت که از همه‏ی این‏ها بالاتر است نیز، بر خود نلرزیدند. بلکه آن‏ها مُهره‏های شطرنج را طوری جا به جا می‏کنند که اگر هشیار نباشیم، کیش کردنِ ما به مات شدنِ خودمان منتهی می‏گردد. عاقبت پول‏ها به جیب همان آدم‏‏ها و فقر و فلاکت‏ها به حلق ما ریخته خواهد شد. حذف، مادامی که توأم با اندیشه و انگیزه‏ی شخص، همراه نباشد راه به ناکجا آباد است. دریایی را که شما در آن دست و پا می‏زنید ما مدتهاست شکم‏هایمان باد کرده و حالا جسدمان روی آب آمده. وگرنه مردمانی که بند بند وجودشان وابسته به دیگران است را چه به مقاطعه؟!

آری، ما نیازمند تولید و خودکفایی هستیم. ولی تولید ملی با حذف و فیلتر دیگران به دست نمی‏آید. با رنگ و لعاب‏دار کردن چهره و پوشش مجریان تلویزیون هم به دست نمی‏آید. اگر تک تک ایرانیان به پای "بفرمایید شامِ" ایرانی هم بنشینند باز هم ارزشی نخواهد داشت. چرا که همین در پیِ جایگزین بودن، یعنی پذیرفتن ترس، ضعف و وابسته‏گیِ ما! و این دقیقا چیزی‏ست که غرب از ما می‏خواهد! ما نیازمند محتوای قابل اعتمادیم، نیازمند خلاقیت و  تولید مستقل، نیازمند نظارتی دقیق و عمیق که در شأن اسلام باشد و نه مطابق با میل آقایان!

تولید ملی را باید از تولید فردی شروع کنیم؛ خودمان ناظر دقیق احکام باشیم که "کُلّکم راع و کلُّکم مسئولٌ عن رعیته" باید ریشه‏ی تعلّق را از خاک بیرون کشید و نه آن را به گیاه دیگری قلمه زد! اگر ما بتوانیم نیازهای‏مان را به خوبی تشخیص داده و پاسخ‏گوی آن‏ها باشیم و دندان حرص و طمع را از جا بکنیم، دیگر پشیزی برای لقمه‏ای که دیگران جلوی‏مان می‏اندازند ارزش قائل نخواهیم بود. خود کفایی یعنی متغیرهای زندگی را هر چه بیشتر و بیشتر به دست خودت و تنها خودت گیری و رفت و آمدهای رجال سیاسی و غیره نتواند آن را از تو باز ستاند یا که پا بر گلویت فشار دهد، نانت را اگر خود از تنور برداری، دستت در مقابل نانوا نیز دراز نخواهد بود...

نظرات ()



این‏جا که من زندگی می‏کنم
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩۱/٢/۱٢

بسم الله

با سری سنگین و پُر درد از خواب بیدار می‏شوی و تلنگری تکه تکه‏های خواب فراموش شده‏ را در ذهنت به هم می‏چسباند. دا گوش می‏دهم. امروز برادرش شهید شد. تلاش برای اسطوره سازی در این کتاب را دوست ندارم. به خاطر می‏آورم که من هم جنگ را دیده‏ام. آن‏قدرها هم بیگانه نیستم. من هم ترس و وحشت آدمیان را دیده‏ام. شیشه‏هایی که چسب می‏خورد. مردمی که به فروشگاه‏ها هجوم می‏آوردند. نانی که کم‏یاب می‏شد و بازاری که از جنس خالی. من هم این روزها را دیده‏ام. آن‏ها که خاطره‏ی بمب‏های شیمیایی تنشان را لرزانده بود، ماسک‏های مخصوص خریدند و اگر وُسع‎شان نرسید به همین معمولی‏ها اکتفا کردند. برخی هم فرار را بر قرار ترجیح دادند. شهر خالی شده بود. روزهای آخر اسفند و مدرسه کمی زودتر از هر سال تعطیل می‏شد. خوب به یادم هست؛ بچه‏هایی را که همه از حیرانی و سرگردانی توی حیاط ریخته بودند و چه با اشک و آه خداحافظی می‏کردند. تکیه بر دیوار، خیره مانده بودم و زیر و رو شدن زندگی را تماشا می‏کردم. من هم بارها صدای آژیر خطر را شنیده‏ام، صدای بمب و لرزیدن خانه‏ها را چشیده‏ام. من هم بارها از ترس قلبم فرو ریخته است.

و تنها در آن روزها آرامش پدر بود و پوزخندش که می‏گفت: "خبری نیست." اینجا نیاز به سربازی نیست؛ دلاوری به جنگ نرفت. کسی شهید نشد. ولی ارتش، خیابان‏ها را پُر کرده بود. در واقع جنگی بود که در آن هیچ خانه‏ای خراب نشد و حتی خون از دماغ هیچ کس هم نیامد. برادر بزرگتری بود که جان فشانی می‏کرد! و مردان این دیار را معاف از این سوال که در کدام جبهه بجنگند! البته تنها یک بار صدام توانست نیمه شب سینمای اینجا را هدف قرار دهد و در آن ساعت کسی فیلم نمی‏دید. و بعد از آن تمامی حمله‏ها با ضد موشک دفع شد.

در آن روزها تدبیر حکم می‏کرد که کمتر از خانه بیرون رویم، چشم‏مان از روی اخبار تکان نمی‏خورد و مدام زمزمه می‏کردیم: "اللهم اشغل الظالمین بالظالمین و اخرجنا من بینهم سالمینَ غانمین". آن روزها را دیدیم ولی نه در یک جنگ 8 ساله، خوب یادم نیست شاید بیست روزه. همان جنگی که صدام را سرنگون کرد. یادتان نیست؟! ارتش امریکا همین جا بود. توی همین سرزمین. روی همین خاک...

 

* در سال 2003 در پی حمله‏ی امریکا به عراق، صدام نیز کویت را تهدید به حمله کرد. در واقع اینجا پایگاه استقرار نیروهای امریکایی بود. این خطوط یادآوری ناقصی از آن روزهاست.

نظرات ()



سنت استدراج
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩۱/٢/۱۱

یاهو

در وادی عشق؛

جنگ هشدار است

و بی تفاوتی پایان کار...

 

 

نظرات ()



به نظرم
نویسنده: شکلات کاکائویی - ۱۳٩۱/٢/۱۱

یا هو  

"ادفع بالّتی هیَ أحسنُ السَّیّئة"

خنثی‏سازی/ دفع، بهترین شیوه‏ی مقابله با گزنده‏گی‏ها، و خشونت آخرین راه حل است.

 نرم‏خویی شرط لازمِ دفع، ولی شرط کافی نیست!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »